آموزشی.اطلاعات مفید علمی . سوال های درسی . تدریس ریاضی

اویس قرنی»

تاریخ:چهارشنبه 19 مهر 1391-07:18 ب.ظ

اویس قرنی» از پارسیان نام دار صدر اسلام،ملقب به«سید التابعین» و از اصحاب حواریون حضر ت علی بود. وی در »قرن» از نواحی یمن دیده به جهان گشود و زمانی که خبر رسالت پیامبر به او رسید، ایمان اورد.اویس به خاطر پر ستاری از مادرش نتوا نست پیامبر اسلام (ص) را از نزدیک زیارت کند. پیامبر او را «نفس الرحمان» نا مید و فرمود:«من از سوی یمن، بوی خدا می شنوم»اویس قرنی یک بار برای دیدن پیامبر(ص) به مدینه آمد، اما چون مادرش اجازه توقف بیش نیم روز در مدینه را به وی نداده بود،برای حفظ حرمت کلام مادرش، بدون این که موفق به زیارت پیامبر اکرم(ص) گردد به یمن باز گشت.
او در تمام مدت عمرش موفق به دیدار پیامبر نشد....
سرانجام او در جنگ صفین به یاری حضرت علی(ع) شتافت و در نبردی سخت با سپاهان معاویه بن ابی سفیان، به در جه شهادت نایل آمد.
زیارتگاه اویس قرنی؟آرامگاه حضرت اویس قرنی كه از صحایه بزرگ پیامبر(ص) است و بسیار مورد احترام پیامبر اكرم (ص) بوده در مسیر جاده كرمانشاه و روانسر در فاصلة 35 كیلومتری شمال غربی كرمانشاه واقع است و هر سال زائران بسیاری را از شهرهای دور و نزدیك به سوی خویش جذب می نماید كه در بارگاه ویس به ذكر و مراسم عبادی خاص خویش می پردازند. بارگاه ویس به شكل بناهای دوره سلجوقی و بر ارتفاعات كوهی به نام (بیشه كوه) در محدوده روانسر قرار گرفته است . در مورد احداث بنای مقبره ویس اطلاع دقیقی در دست نیست گویا عمر بنای آرامگاه از آغاز حكومت سلجوقیان است . هر چند كه پیش از آن نیز قبرستانی در آن محل وجود داشته است . البته در كتب تاریخ اصحاب و تابعین پیامبر (ص) ، روایاتی چند مبنی بر فوت اویس در هنگام جهاد در منطقه‌ای از كردستان آمده است
اویس قر نی سی و چند ساله بود كه پیامبربه بعثت رسید. اویس در زادگاه خود (منطقه ای از یمن) زندگی می كرد و پیامبر را ندیده بود. با وجود این، بی آنكه كسی راهنمایی اش كند، تنها با شنیدن اوصاف آن حضرت، دریافت كه وی پیامبر برحق است و اسلام را پذیرفت.
زندگی ساده و بی آلایشی داشت. پرستار مادربود و به او بسیار احترام می گذاشت. به دلیل خدمت به وی و برای اینكه تنها نماند، به مسافرت نمی رفت، ولی محبت پیامبر(ص) آن چنان در دلش جا گرفته بود كه ناگزیرازمادرش اجازه گرفت، تا برای دیدار پیامبر به مدینه سفر كند. مادر بیش از نصف روز به او اجازه نداد: «اگر پیامبر در مدینه نبود، توقف نكن و زود بازگرد».
به شوق دیدار پیامبر به مدینه آمد، آنجا شنید كه پیامبر به سفر رفته است. بعضی اصحاب و بستگان پیامبر را دید و گفت: «من ناچارم به یمن بازگردم، هرگاه پیامبر(ص) آمد، سلام مرا به او برسانید».
به پیامبر گفتند: اویس برای دیدار شما آمده بود، ولی به احترام مادر بازگشت. حضرت، آهی كشید و فرمود: «بادهای خوش بوی بهشت از سوی قَرَن (یمن) می وزد. آه چقدر مشتاق دیدار تو هستم ای اویس قرنی! هركس با اویس ملاقات كرد، سلام مرا به او برساند».
«دریمنی پیش منی، پیش منی در یمنی!»
رسول خدا فرمود: «نسیم دل انگیز و پرنشاط خدای رحمان را ازجانب یمن استشمام می كنم».
پرسدند: ای رسول خدا! این شخصی كه بوی خوش او را استشمام می كنی، كیست؟
فرمود: «در یمن شخصی هست كه نام او اویس قرنی است در روز قیامت. یك تنه (همچون یك امت) محشور می گردد و جمعیت بسیاری همانند تعداد افراد دوقبیله پرجمعیت ریبعه و مُضرّ توسط او شفاعت می شوند.(1)
ابوجندل و مهرپیامبر
ابوجندل بن سهیل، ازجوانان پرشور مكه بود كه بانگ دعوت رسول اكرم(ص) به دین حق را شنید و با اینكه پیامبر به مدینه هجرت كرده بود، به وی ایمان آورد. پدر ابو جندل كه نورایمان قلبش را روشن نكرده بود، پسرخود را در بند كرد تا به مدینه نرود و به پیامبر نپیوندد.
روزی كه پیامبراسلام، با سران قریش – از جمله پدرابوجندل – مذاكره می كرد، ابو جندل ازمكه گریخت. پیامبر با سران قریش، قراردادی بست كه به «صلح حدیبیه» مشهور شد. درست پس از این قرارداد، ابوجندل به پیامبر رسید. وی كه با دیدن چهره نورانی آن حضرت، غل و زنجیرهای آهنین بردست و پای خود را فراموش كرده بود، در برابر چشمان مبهوت پدرش، دستان گرم پیامبر را بر تمام غرورو افتخار پدری اش ترجیح داد. پدر با دیدن غلبه مهررسول خدا(ص) بر مهر پدری در نزد فرزندش، سیلی محكمی به صورت وی نواخت و با پیامبر گفت: ما با هم پیمان بسته ایم، پس باید این فراری را به ما تحویل دهی.
ابوجندل ملتمسانه فریاد می زد: نگذارید این كافران مرا با خود ببرند. ولی پیامبر كه هیچ پیمانی را نمی شكست، این بار هم به عهد خود پایبند ماند و به ابوجندل فرمود: «ای جندل صبر داشته باش و اجر خود را ضایع مگردان. خدا برای تو و افرادی كه مانند تو در سختی به سر برند، گشایشی قرار خواهد داد»
ابوجندل با آنكه جوان بود و پرشور، همان قدر كه عاشقانه پیامبر را می خواست، دستوراتش را نیز بردیده می نهاد. او با وجود آگاهی از رنج هایی كه در پیش رو داشت، امر پیامبر را اطاعت كرد و با پدر به مكه بازگشت! بینش عمیق این یار جوان پیامبر، چنان تأثیری در دل ها گذاشت كه ماجرای او را به زبان نقل می كردند. سرانجام رسول خدا(ص) مسلمانان مكه را به مدینه فرا خواند و ابوجندل نیز به مدینه كوچ كرد و به آرزویش رسید.(2)
ابوسعید خدری  ابوسعید ازمسلمانانی بود كه شهامت بسیاری داشت. باورمحكم او به دین اسلام و آموزه های آن و پیكارهای دلاورانه اش درنبردها، ازآن جهت شگفت انگیز و ستودنی است كه او درسنین نوجوانی به جمع یاران پیامبر اسلام پیوست. خودش می گوید: در زمان جنگ خندق، سیزده ساله بودم كه پدرم مرا نزد رسول اكرم(ص) آورد و گفت: «یا رسول الله، فرزند من، ستبربازو و قوی استخوان است. او را برای جنگیدن، خدمت شما آورده ام».
پیامبر با اینكه ازشجاعت این نوجوان مسلمان شادمان شده بود، به دلیل سن كم از وی خواست كه درجنگ شركت نكند. دو سال بعد، یعنی زمانی كه ابوسعید پانزده ساله بود، پیامبر او را جنگ با قبیله «بنی المصطلق» شركت داد.
پس ازحضورشجاعانه این جوان در این نبرد، وی به عنوان یكی از دلیر مردان سپاه اسلام درجنگ های فراوانی شمشیر زد. ابوسعید در دوازده جنگ در ركاب پیامبر خدا(ص) جنگید. ارادت و غیرتمندی او نسبت به دین به اندازه ای بود كه در زمان حكومت امام علی(ع) نیز همچنان به عنوان رزمنده سپاه حق به میدان می آمد و مردانه می جنگید. (3
ابو قتاده انصاری  نام من، نعمان بن ربعی است كه ابوقتاده صدایم می كنند. هرگز ازغیرخداوند نترسیده ام. به شجاعت معروفم و به همین دلیل مرا «فارس النبی» لقب داده اند. در غزوه «ذی قرد» چنان شمشیر زدم كه پیامبر اكرم(ص) برایم دعا كرد. پس از نبرد از من پرسید: این علامت در صورت تو چیست؟ گفتم: اثر تیراست. آن حضرت مقداری از آب دهان خویش را بر گونه ام مالید. ناباورانه دیدم كه هیچ اثری از جراحت بر صورتم باقی نمانده است.
دوران جوانی من، دركنار پیامبر خدا(ص) گذشت. نفوذ كلام و جاذبه رفتار ایشان بردوست و دشمن اثر می گذاشت. آن حضرت اعتماد عجیبی به جوانان داشت و از سپردن مسئولیت های بزرگ به آنان نمی هراسید. مرا نیز دو بار سرپرست سپاه كرد و به مأموریت های جنگی فرستاد؛ یك بار زمانی كه كافران مكه پیمان شكنی كردند و یك بار هم درسال هشتم هجری. در آن سال، پانزده مرد جنگی دراختیار من نهاد تا به سرزمین نجد برویم و به سپاه دشمن كه در حال جنگ با مسلمانان بود، شبیخون بزنیم. شب ها راه می رفتیم و روزها پنهان می شدیم تا اینكه دشمن را غافلگیركردیم. تعدادی را كشتیم و بسیاری را به اسیری گرفتیم. شادمان از اینكه اعتماد پیامبر به خود را به نیكی پاسخ داده ام، با حدود دویست شتر و دوهزار گوسفندی كه غنیمت گرفته بودیم به شهر بازگشتیم.(4)
پی‌نوشت‌ها:  محمد محمدی اشتهاردی، زندگی پرافتخار اویس قرنی و ابن مسعود، صص 19- 26 تلخیص).
2.نك: ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفة الصحابة، ج 5، صص 196- 198.
3. نك: همان، صص 217 و218.
4. سیره ابن هشام، حاشیه حلبی، ج 2، صص 283 و284. منبع: نشریه گلبرگ- ش116




علم اموختن بر هر مرد و زن مسلمان واجب است
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر